سه‌شنبه ۲۴ نوامبر ۲۰۰۹

پارس گاه من !

پارس گاه من !
در میان سپیدارهای سوخته
وسایه سار شط بی بارش
جاودانه می ماند

پارس گاه من !
در هجوم چشم کبود پروانه
و کور سو نور کوچه ی ویران
عاشقانه می گرید

پارس گاه من !
اما
در باد و آب و آتش و خاک است

پر از صدای هیاهو
وصدای تیشه تو
وقتی به یاد او
فریاد زندگی
آغاز می کنی !

یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹

بهار آمد دلا بگذار وبگذر
دلي بي ادعا بگذار وبگذر

زبان آتشين داري ، دل اي دل
بسوزان جان ما بگذار وبگذر

درافتادم به گرداب غم تو
غباري در هوا بگذار وبگذر

بياور باده ي مستانه سرخوش
به جام مي بيا بگذار وبگذر

غمي در دل نهان دارم خدايا
شكفته لاله ها بگذار وبگذر

به صحرا چون رود آهوي مشكين
دو گيسويش رها بگذار وبگذر

نوشتم بر رواق مرگ زرين
مرا در خاك جا بگذار وبگذر

دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

من نمی ترسم اگر...

من نمی ترسم اگر عشق سراغم آید
از پس آینه ها چشم وچراغم آید

من نمی ترسم اگر شام سیاهی ماند
بر در شهر همه زاغ وکلاغم آید

من نمی ترسم اگر روی سحر گلگون است
باز با خنده ی گل لاله ی داغم آید

من نمی ترسم اگر بیدل و دیوانه شوم
از تمام دل تنهایی من غم آید

من نمی ترسم اگر دور شوم از بر تو
تا روم باز نگاه تو به باغم آید

دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

تو را نشاید

چه دنیا آسمانی است مرا
بی حد وحصر
فزون شده در خویش
برون شده از دیگر
تملق تو را
در بام آفتاب
نخواهد یافت
وکوچکی خویش را
در تو
نخواهد جست
تو را نشاید
نه به اندک نان جویی فروختن
تو را نشاید
نه به اندک جرعه ای تشنگی
اندوختن
بادیه ی من
از آهن تفت دیده ی تایباد است
که در عبور زمان
نه زنگاری به آیینه ی آن آویخته
ونه زنگی برآن
نقش آمیخته
شاید هم
مسی است
که نه عیاری دارد
در این دیار

مشهد- تربیت معلم شهید هاشمی نژاد

چهارشنبه ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۹

ایستاده

بر بلندای سپید ی تاریخ
ایستاده
بی هیچ نشان
نه از گذشته
ونه از آینده
زنی
با گیسوانی پریشان
در باوری سرد
تنیده به درد
درد مردمان خاکستری
آنان که چشمانشان را
در پس آیینه ها جا گذاشته اند

در تبلور بلورین

سکوت
در تبلور بلورین ،گوی تو
آغازی است
ای صاعقه صبح
ای آشنای خورشید
آیینه ها
انعکاس نور تورا می خوانند
آبی بلور تو را می رقصند
وتنها و تنها
اندیشه تورا را می تابند
و در زلال عشق
بربستر بسیط حقیقت
به چله می نشینند
آیینه ها
آیه های خوش اعجازند
وسکوت
در تبلور بلورین ،گوی تو
آغازی است

پرچین خیال

پشت پرچین خیالم شهری است
به بزرگی تمام دنیا
آسمانش سبز است
مثل یک برگ درخت
وزمینش آبی
مثل یک قطره آب
عشق در آن متبلور شده است
وه چه زیبا وسبک
مثل نوزادی در سینه مادر
گره خورده به زمین
ولبش تشنه ترین تشنه زیبایی ها
آه زیبا شهری است
آه دنیا شهری است
عاقبت خواهم رفت
تا به سر حد یقین
بی گمان در این شهر
شهر خوبی دارم
پشت پرچین خیالم تنها