دیگر
به عشق
دل نمی بندم
که دشنه ای است
در دست مستی زنگ
دیگر
به باران
نمی پیوندم
که آمیخته با آفتاب
در واحه ی کویر ی دل
دیگر
به دشمن
نمی خندم
که آشنایی است
بی راه
راه پیموده
دیگر
دیگر
دیگر من
تنها لبخندم
بر نقش حادثه ای
به نام زندگی
به عشق
دل نمی بندم
که دشنه ای است
در دست مستی زنگ
دیگر
به باران
نمی پیوندم
که آمیخته با آفتاب
در واحه ی کویر ی دل
دیگر
به دشمن
نمی خندم
که آشنایی است
بی راه
راه پیموده
دیگر
دیگر
دیگر من
تنها لبخندم
بر نقش حادثه ای
به نام زندگی
0 اندیشه:
ارسال يک نظر