دیری است
زمانه ی سرگردان
سخن به درشتی می گوید
خشم را دیگر
التیامی نیست
من
بیگانه تر از خود
به جدال زیستن
می اندیشم
و در خلوتی خاموش
با پای آبله
می دوم
بی تاب
از ترس
تکرار ابلهانه ی این
درد ناگزیر
اما
در کوره راه
محکومیت خویش
بی فاصله
می ایستم
ودر تصویر نگاه اندوه
در رخسار عشق
می پیچم
من
به انتظار نخواهم نشست
تقدیر
به بدرقه ی ناتوانی ام
نزدیک می شود
و در روزهای درد
با حماسه دیگر
غزلی خواهد سرود
به زلالی رود
آن روز
با عشقی
به شایستگی باران
زندگی خواهم کرد
0 اندیشه:
ارسال يک نظر